كلبه درويش
چاپار الكترونيكي
صندوقچه
اردیبهشت ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
لینک دوستان
نسيمک
الهام
نازنين
حامد
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
چند روز پیش ذهنم گذری کرد به دوره های تحصیلی قبلی ام و یادم افتاد که بعضی وقت ها ناخودآگاه می خواستم ردپای آموخته های دانشگاهی ام را تو پدیده های طبیعی که اطرافم اتفاق میافتاد ببینم. مثلاً اون موقع وقتی به یک رودخونه نگاه می کردم بلافاصله سعی می کردم سرعت و عمقش را تخمین بزنم و بر اساس اون تشخیص بدم که آیا جریان فوق بحرانیه یا زیر بحرانی؟ حالا که چی بشه نمیدونم. بعد دیدم الان که تغییر رشته داده ام هم کم کم دارم به همون درد دچار میشم و مثلاً وقتی به آسمون نگاه می کنم به جای لذت بردن از زیباییش، اون را به صورت طبقات مختلف سطوح هم فشار تو ذهنم تجسم می کنم.
احتمالاً رشته های تحصیلی و مشاغل دیگه هم که به نوعی با طبیعت در ارتباط هستند با این قضیه درگیرند. مثلاً شاید یه گیاه شناس به اندازه دیگران از زیبایی گل و گیاه لذت نبره همین طور که یه جانورشناس از دیدن و شنیدن پرنده ها. البته این فقط محدود به علوم طبیعی نمیشه. مثلاً یک وکیل همیشه سعی میکنه همه را مجاب کنه یا یه راننده تاکسی اگه تو یه شب بارونی یه نفر را کنار خیابون ببینه قبل از احساس دلسوزی اون را به عنوان یه پتانسیل دربستی خوب میبینه.
ظاهراً حرفه و شخصیت آدم ها، مثل دو نقطه روی یک دایره هستند که دائماً روی هم تاثیر متقابل میگذارند. البته این هم مثل قضیه مرغ و تخم مرغه که خیلی وقتها نمیشه فهمید کدوم یکی باعث ایجاد اون یکی شده.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - درويش تا حالا هر کدوممون هزار بار صفت با کلاس را برای چیزهای مختلف شنیدیم یا به کار بردیم. مثلاً آدم باکلاس، ماشین باکلاس، شهر باکلاس، قیافه باکلاس و ... حالا کار به ماشین و شهر و قیافه و ... ندارم. برام جالبه که بدونم تعریف آدم باکلاس چیه؟ از اون موقعی که احساس کردم باکلاس بودن مثل اینکه چیز خوبیه بیشتر دقت کردم که دیگران به کی میگن باکلاس و چرا؟ بعضی وقتا هم که به شوخی یا جدی مستقیماً ازشون می پرسیدم . و جالب اینجاست همه از این واژه استفاده می کنیم بدون اینکه تعریف مشترکی ازش داشته باشیم. مثلاً یکی به آدمای تحصیلکرده میگه باکلاس. یکی به خانومایی که از میزان پارچه کمتری تو لباساشون استفاده می کنن، یکی یه آدم مایه دارو که ماشین آنچنانی سوار میشه و لباس مارکدار میپوشه را باکلاس میدونه. بعضی ها هم آدمای جدی که رفتارشون خطیه و تا حدودی خودشون را میگیرند را باکلاس میدونن. یه عده هم نظرشون اینه که باکلاس کسیه که با نثر مسجع حرف بزنه یا خیلی مدرن باشه و از کلمات فرنگی استفاده کنه. یه دوست بی کلاس هم داشتم که می گفت باکلاس یعنی کسی که درک و شعور کافی توی برخوردهای اجتماعی داشته باشه.
حالا من چیکار کنم که باکلاس بشم؟
مدتی بود که لپ تاپم دچار مرض ناشناخته ای شده بود به این ترتیب که تو خونه که روشنش می کردم یک دقیقه بعد از بالا اومدن یه پیغام میداد و ری استارت می شد و این کار ادامه داشت. ولی تو محل کارم از صبح تا شب بدون هیچ مشکلی کار می کرد. حدود دو هفته به خاطر حس کنجکاوی همه حالتهای ممکن را امتحان کردم یعنی شرایط کاملاً مشابهی تو خونه و محل کار ایجاد می کردم و دوباره همون اتفاق تکرار می شد. ضمناً به اینترنت هم وصل نبودم. با چند نفر از علمای فن مشورت کردم فکر کردن دارم باهاشون شوخی می کنم. یکیشون که دم دست بود اومد و خودش از نزدیک دید، بعد در حالیکه مثل روز قبلش دیگه لبخند نمی زد گفتش: من هیچ نظری ندارم! می خواستم به مایکروسافت ایمیل بزنم و داستانو شرح بدم بعد گفتم بیخیال! اگه قراره نشه، خود بیل گیتس هم نمیتونه کاری بکنه. خلاصه در نهایت تسلیم شدم و دوباره ویندوز نصب کردم و مشکل حل شد.
بعضی وقتها فکر می کنم یه چیزی یا کسی داره باهام بازی میکنه و میخواد یه جورایی ناتوانیمو به رخم بکشه یعنی منو در مقابل مشکلاتی قرار میده (هر چند کم اهمیت و کوچیک مثل همین داستان بالا) که به هیچ وجه منطقی نیستن بنابراین راه حل منطقی هم بر اساس دانش و تجربه ام نمیتونم براشون پیدا کنم. یعنی نوع دیگه ای از مسایل را بهم نشون میده که با روش های معمول حل نمیشن. اینجور مواقع ناخودآگاه این بیت حافظ یادم میاد:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است..... راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
دیشب رفتیم یه عروسی که فقط یک چهارم از والدین عروس و داماد ایرانی بودند یعنی فقط پدر عروس. بنابراین میشد فرض کرد عروسی آمریکایی بود. همونطور که انتظار میرفت عروسیشون هم مثل بقیه کاراشون کاملاْ راحت و معمولی برگزار شد. اینجا عروس، بی موقع و وسط مراسم یهو یادش نمیافته که باید گل بچینه، بلکه از قبل گلهاشو چیده و همون بار اول بله را میگه! تازه از بابا و مامان و اجداد پدری و مادری (تا اونجا که در قید حیات هستند) و عمو و دایی و سایر بزرگان فامیل اجازه نمیگیره. قسمت رسمی مراسم کمتر از یک ساعت طول کشید. یه چیز جالب این بود که داماد که افسر نیروی دریایی بود به جای کت و شلوار، یونیفرم نظامی پوشیده بود. البته بعد از شام و رقصهای دو نفرهی عروس-داماد و عروس-پدرعروس، آقا داماد که گرمش شده بود یونیفرمش را در آورد و با یه زیرپیرهن!!! همراه با عروس خانم که اون هم کفشهاشو در آورده بود میرقصیدن! البته من کاملاْ انتظار داشتم داماد بره شلوارک بپوشه که باز هم راحتتر بشه ولی مثل اینکه دم دست نداشت. آخه تنها جایی که ندیده بودم اینا شلوارک بپوشن تو مراسم عروسی بود که شاید در آینده ببینم. حالا از همه جالبتر این بود که عاقد هم این وسط بندری میرقصید!!! خداییش خوب هم میرقصید (یه لحظه قیافه بعضی از عاقدهای ایران را تو ذهنم تصور کردم که بعضی وقتها طرف به خاطر وحشت از قیافه عاقد سریع بله را میگه).
کلاْ تفاوت عمدهای که من تا حالا بین ایرانیها و آمریکاییها دیدم اینه که ما خیلی زندگی را به خودمون سخت میگیریم و معمولاْ فکر میکنیم برای خندیدن و شاد بودن حتماْ باید خیلی هزینه کرد و یه اتفاق بزرگ خلق کرد، در حالی که اینا اول میخندن بعد دنبال بهونهای میگردن برای توجیه خندهشون.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - درويش
یادش بخیر. پارسال ایران که بودم برای این که ثابت کنم مردها هم میتونن فسنجون درست کنند یه مهمونی موسوم به «فسنجون پارتی» دادم که اتفاقاْ همزمان با تولدم بود. خداییش خیلی هم بد نشد. امسال برای تجدید خاطرات پارسال، «فسنجون پارتی ۲» را برگزار کردم و تصمیم گرفتم این سنت را هر سال ۱۰ تیر ادامه بدم. البته امسال به جز یکی از دوستای ایرانیم بقیه مهمونام آمریکایی بودن و فکر میکنم چون بار اولشون بود فسنجون میخوردن خوششون اومد. چون قبلاْ نخورده بودن که بخوان با اون مقایسهاش کنن. امسال از این لحاظ تولدم برام متفاوت بود که وارد دهه چهارم زندگیام میشدم. به همین دلیل تصمیم گرفتم سه دهه قبلی را مرور کنم.
دهه اول- جنگ
چرا جنگ؟ چون هفت سال از ده سال اول زندگیام همزمان با جنگ ایران-عراق بود و توی شهری زندگی میکردم که بیشترین حملات موشکی را به خودش دید. اتفاقاْ توی یکی از همین حملات، خونه ما کاملاْ تخریب شد. خوشبختانه اون شب که مصادف با یوم الله ۲۲ بهمن بود، ما خونه نبودیم. اون موقع کلاس اول ابتدایی بودم و نمیفهمیدم به خاطر کدوم کار بدی که کردیم خونه ما باید خراب میشد (هرچند بعد از گذشت ۲۴ سال هنوز هم نمیدونم از آوارگی ما چه آدمهایی سود میبردند؟!). یادم نمیره وقتی که اولین بار با خرابه خونهمون روبرو شدم، دنبال اسباب بازیهام میگشتم که زیر آوار همراه با هزارتا خاطره دفن شده بود. بابام، همون موقع برای اینکه بهم روحیه بده، یه قسمت از زمین را مشخص کرد و گفت اتاق تو را اینجا میسازیم و دوباره میتونی توش بازی کنی. از اون روز به بعد من هر روز شاهد مراحل مختلف ساختن «اتاقم» بودم و فهمیدم که مهم نیست چرا یه چیز خراب شده، مهم اینه که هر خرابهای را میشه آباد کرد! یه بار هم کلاس چهارم ابتدایی که بودم، یادم میاد حدود ۶۰ هواپیمای عراقی به دزفول حمله کردند و ما سر کلاس بودیم. اطراف مدرسه ما را بمباران کردند و خوشبختانه فقط شیشههای کلاس شکست ولی دیوارها خراب نشد. معلممون انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده گفت: بچهها بهتره فعلاْ کلاس را تعطیل کنیم، و بعد ما که اکثراْ زیر میزامون قایم شده بودیم بیرون اومدیم و رفتیم خونه. بیرون که اومدم تازه فهمیدم چه خبره. تو راه به آسمون که نگاه میکردم فقط هواپیما میدیدیم. هیچ کس هم دنبالم نیومده بود، چون ظاهراْ یه قانون نانوشته بود که کسی دنبال یه نفر دیگه نباید میرفت چراکه ممکن بود هردوشون بمیرن یا اینکه نفر اول خودش را به خونه برسونه و نفر دوم نتونه! به هرحال بعد از ۱۵-۱۰ دقیقه رسیدم خونه و در حالی که تمام بدنم میلرزید منو تو یه پتو پیچاندن و از ترس بعد از یه مدت خوابم برد. وقتی که بیدار شدم و صدای هواپیمایی نمیشنیدم احساس کردم دوباره متولد شدم. خاطرات دوره جنگ خیلی زیاده، ولی به همین دو تا بسنده میکنم.
دهه دوم- نوسانات فکری
از رفتن به مسجد و جلسات قرآن و یادگیری تجوید، احکام، تاریخ اسلام، اصول و فروع و ... شروع شد. بعد از سه چهار سال در حالی که کم کم قرار بود مسوولیت یکی از این جلسات به من و یکی از دوستام داده بشه، با یه چرخش ناگهانی خودم را نقطه مقابل موضع قبلی قرار دادم. تبدیل شدم به ترکیبی از یه آدم آرمانگرا و پوچگرا و چقدر تو این دوره احساس فیلسوف بودن میکردم. این طرز فکر حدود سه چهار سال مهمونم بود. اتفاقاْ چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام چت میکردم و یکی از خاطرات اون موقع را با هم مرور میکردیم که بد نیست اینجا هم بنویسم. کلاس سوم دبیرستان که بودم به این نتیجه رسیدم که دارم عمرم را تلف میکنم که توی شهر زندگی میکنم و میرم مدرسه و یه سری درسهایی که اصلاْ بهشون علاقه ندارم را میخونم. این شد که با یکی از دوستام-بعد از کلی بررسی و مطالعه- تصمیم گرفتیم بریم تو یکی از دهات بختیاری زندگی کنیم. بعد از مشورت با یه سری آدمهای آگاه و برآورد هزینهها و ...، تصمیم گرفتیم موضوع را به باباهامون بگیم. بعد من رفتم به بابام گفتم که ۵۰۰ هزار تومن پول میخوام. گفت: برای چی؟ گفتم: میخوایم بریم تو کوههای بختیاری زندگی کنیم و با این پول میتونیم کلی اونجا زمین و گوسفند و ... بخریم و با این پول میتونیم به یه خان تبدیل بشیم. بعدش هم با یه دختر بختیاری عروسی میکنیم و بچههامون میشن خانزاده. کتابهایی هم که علاقه داریم با خودمون میبریم اونجا و میخونیم، به جای این اراجیف که تو دبیرستان تحویلمون میدن. بابام که فکر میکرد شوخی میکنم اولش یه کم خندید ولی بعد که دید جدیم... بقیهاش درست یادم نمیاد. به هرحال با دو تا تکماده و معدل کتبی سیزده و خوردهای دیپلم گرفتم و آماده بودم که برم سربازی و بعد یه کار آزاد شروع کنم و همزمان به خارج رفتن هم فکر میکردم حالا کجا و برای چی؟ نمی دونستم. خلاصه بنا به دلایلی و بعد از کشمکشهای زیاد بالاخره سر از دانشگاه در آوردم.
دهه سوم- تحصیل، عشق و کار
تو این دوره فکر میکنم کم کم تبدیل شدم به میانگینی از طرز فکرهای قبلی. تبدیل به یه آدم سربهزیر شده بودم. نه از لحاظ ظاهری و نه از لحاظ رفتاری اصلاْ شبیه دوره دبیرستان نبودم. به طوری که بعضی از دوستام که بعد از چندسال من را میدیدند اصلاْ باورشون نمیشد. به تحصیل تو دانشگاه علاقهمند شدم و تصمیم گرفتم فوق لیسانس بخونم. بعد از اون هم یه مدت کار و بعدش هم که چمدونمو بستم و اومدم در ینگه دنیا که به اصطلاح دکتر بشم! فکر میکنم بزرگترین تصمیم زندگیم تا حالا بوده. حالا این وسطا یه موقعی ضربان قلبمون تندتر میشد. بدترین حادثه زندگیم تو این دوره اتفاق افتاد، مرگ یه عزیز: آرش خواهرزادهام که تو سن ۱۴ سالگی تو رودخونه دز غرق شد! با این حال بهترین و شیرینترین اتفاقات زندگیام هم تو همین دوره اتفاق افتاد. شاید مهمترین دستآوردم دوستای خیلی خوبی بوده که پیدا کردم. معمولاْ ما عادت داریم قدر یه چیز را بعد از اینکه اونو از دست دادیم بدونیم. ولی من قدر این موهبت را همین الآن میدونم و خدا را به خاطرش شکر میکنم.
دهه چهارم- ؟؟؟
شاید سی سال دیگه اگه زنده بودم، سه دهه بعدی زندگیام را مرور کنم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - درويش
بالاخره از سفر برگشتم! سفر نسبتاْ طولانی بود. با این که خیلی لذت بردم ولی آخر سر خستگی به جان و تنم ماند. موقع برگشت همه اش این جمله تو ذهنم تکرار میشد که « کاش جسم به سبکبالی افکار بود تا محکوم به خاکزی شدن نشه، شاید هم کاش افکار به اندازه جسم چگال بودند تا سر از آسمون در نیارند». سفر از جهاتی خیلی خوبه. مثلاْ از این جهت که چیزهای جدیدی را میبینی، تجربه میکنی، میچشی و حس میکنی و کلاْ دنیات ابعاد بزرگتری از حالت معمولش پیدا میکنه هرچند برای یه مدت کوتاه. آخه این برام خیلی مهمه. چون چند وقت پیش که درگیر امتحانات پایان ترمم بودم به خودم گفتم چقدر دنیای من کوچیکه، همه دغدغهام شده پاس کردن چندتا امتحان ترجیحاْ با نمره خوب. بعد به حقارت و کوتاهی افق اهدافم خندهام گرفت. البته بعد از کمی خونسرد شدن دیدم که همین اهداف کوتاهمدت و ناچیز، حلقههایی هستند که از اتصال آنها زنجیره بلند زندگی شکل میگیره. به هرحال ظاهراْ آدم باید یه جوری خودش را توجیه کنه! اگه آدم این دو ویژگی را نداشت چقدر زندگی سخت میشد: یکی فراموشی و یکی هم توجیه کردن. داشتم از خوبیهای سفر میگفتم، ولی یه حس بد هم هست که معمولاْ بعد از سفر سراغم میاد و اون اینه که ممکنه تا آخر عمرت این فرصت را پیدا نکنی که دوباره به اون شهر بری و خاطرات تلخ و شیرینی را که داشتی تکرار کنی و واقعاْ این خیلی احتمالش زیاده. بعد به این فکر میکنم که آیا از فرصتی که در اختیار من قرار داده شده بود بهترین استفاده را کردم یا نه؟ به هرحال باز هم با کمک دو ویژگی که بالا گفتم اون سفر را به صندوقچه خاطراتت میفرستی و احتمالاْ خودت را توجیه میکنی برای اینکه کوله بارت را برای سفرهای بعدی ببندی.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - درويش
این سوال تا حالا صدها بار تو ذهنم چرخیده و هیچ وقت جواب قانع کننده ای براش نتونستم پیدا کنم که کدوم یک از دو رویکرد زیر درست تره؟
۱- هیچ جریان و حرکتی (اعم از انقلابی، انتحاری، تروریستی، فکری، حتی فرهنگی و ...) خودجوش نیست. اون جوششی که ما فکر میکنیم خودبهخود اتفاق افتاده در واقع نتیجه ماهها و گاهی سالها برنامهریزی است که روی ذهن مجریان اون (مثلاُ مردم در یک حرکت انقلابی) انجام شده و درست سر موقع فوران میکنه. از نظر ما همه چی خودجوش و ناگهانیه ولی از نظر کارگردان همه چی داره طبق برنامه پیش میره. حتی یه حرکت انتحاری [فردی] هم زاییده تزریق تدریجی تفکرات کارگردان، توی بطن جامعه است. این مورد را میشه در ارتباط با حرفهایی که سیاستمردان میزنند هم تعمیم داد. یعنی تمام دعواها و اختلافات آنها چیزی بیشتر از یک جنگ زرگری نیست و قبلاْ پشت پرده همه توافقات انجام شده. به عبارت دیگه همه این مجادلات و موضعگیریهای شدیدی که روسای حکومت ها نسبت به هم دارند قسمتی از سناریو و توافقات قبلی است.
۲- در مقابل، این نگرش وجود داره که داشتن طرز فکر بالا خودش یک سناریوی طراحی شده است یعنی مورد (۱) به وسیله قدرتهای بزرگ مطرح و حمایت میشه با این هدف که نشان بدهند همه چی به صورت از پیش تعیین شده است و در نتیجه حس رخوت و سستی را به ما القا کنند تا هیچ انگیزهای برای مخالفت با آنها نداشته باشیم. در حالی که توده مردم واقعاْ توانایی مقابله با آنها را دارند. در نتیجه اگر توی یک کشور به عنوان مثال با تظاهرات میلیونی حکومتی جابجا میشه، یا رییس جمهور خاصی انتخاب میشه یا اصلاحاتی ایجاد میشه یا ... این هیچ نقشه طراحی شدهای نبوده و اگر بعضی از قدرتهای بزرگ با اون حرکت مخالفند اصلاْ فیلم بازی نمیکنند بلکه واقعاْ مخالفند.
پی نوشت: دو نکته اضافه کنم اول اینکه قرار بود دو مورد باشه ولی شاید بشه یه حالت هم بین دو مورد بالا در نظر گرفت. دوم اینکه موارد بالا صرفاْ از دریچه ناسوتی دیده شده و نه لاهوتی.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ - درويش
۱- دیروز صبح مراسم ختم گابریل تو یه کلیسای کاتولیک برگزار شد. قسمت اولش، مراسم مذهبی بود که کارگردانش یک کشیش بود. حرفایی که میزد خیلی شبیه حرفایی بود که تو مجلس ختم ما مسلمون ها زده میشه. تقریباْ همون مفاهیم بود که با واژه های متفاوتی بیان میشد. البته این وسط موزیک و آواز دسته جمعی هم وجود داشت. یک سری از کارهای سمبلیکی که میکرد به نظر من بیشتر جنبه خرافی داشت. قسمت دوم مراسم این بود که یک عده از دوستان گابریل (استاد راهنما، شاگرد، رییس دانشکده، همکار، پدر و ... ) می اومدن پشت تریبون و از خوبی هاش میگفتن یا خاطره ای تعریف میکردن. به همین دلیل این قسمت ترکیبی از خنده و گریه بود و به نظر من خیلی جالب بود. کلاْ مراسمشون خیلی شیک و منظم بود.
۲- دیروز بعد از ظهر با همکلاسیم داشتیم میرفتیم سر کلاس كه روبروی ساختمان کلاسها دو دختر و یه پسر را ديدم كه پلاکاردهایی دستشون گرفته بودن روش نوشته شده بود: FREE HUG. فكر كردم شوخيه ولي بعد ديدم نه! يه عده كه از اونجا رد ميشن دارن خودشونو به FREE HUG مستفيض ميكنن. ولي سوالي كه برام پيش اومد اين بود كه حالا چرا دو دختر و يه پسر؟!
3- امروز با دوتا از دوستام رفته بوديم تو رستوران دانشگاه ناهار بخوريم. برگشتني باز يه دختره ديدم كه پلاكارد دستش بود فكر كردم اين هم مثل ديروزيه ولي اين يكي روش نوشته شده بود: THUNDER. در حالي كه 30-20 متري از رستوران دور شده بوديم و هنوز داشتم فكر ميكردم معني اين كار چيه يهو ديدم از پشت سر همون دختر خانمه داره ميدوه دنبال يه دختره ديگه كه شنل و كلاه مشكي پوشيده بود و يه سبيل هم رو جاسبيليش نقاشي كرده بود و گريان و نالان بهش ميگه كه THUNDER منو پس بده. در حالي كه نزديك بود غيرتي بشم و برم تاندرش رو پس بگيرم ديدم كه خودشون مصالحه كردن و يه خورده جلوتر يه گوشه اي داشتن باهم ميخنديدن.
فردا قراره چه پلاكاردي ببينم خدا ميدونه !؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ - درويش
امشب یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیمو تجربه کردم. داستان از این قرار بود که بعد از اینکه دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون در حالی که تو رختکن مشغول خشک کردن خودم بودم همزمان نشسته بودم و داشتم یه سری از لباسهامو جمع میکردم که ببرم بشورم. بعد موقع بلند شدن پشت سرم را نگاه کردم که ببینم لباسی جا نمانده باشه و یهو یه مار دیدم به جای لباس. یه مار به طول حدود ۹۰-۸۰ سانتی متر و به قطر حداقل ۳ سانتی متر !!! تقریباْ هیچ فاصلهای با من نداشت. نمیتونم بگم چه حسی داشتم تو اون لحظه، فقط میتونم بگم برای چند لحظه کاملاْ تو شوک بودم و باورم نمیشد. و همه وجودم تبدیل شده بود به یه علامت سوال گنده که آیا این واقعیت داره؟؟؟ یه لحظه فکر کردم که پلاستیکیه و یه موقعی خودم اونو خریدم و الان یادم نیست (البته همه این افکار در عرض یه ثانیه از ذهنم گذشت) بعد سریع پریدم بیرون و اومدم تو اتاق خواب. بعد ماره هم شروع کرد به خرامیدن واسه خودش. فهمیدم که واقعیه. حالا مانده بودم چیکارش کنم. میخواستم برم بکشمش ترسیدم یه دونه دیگه هم باشه. خلاصه زنگ زدم به یکی از دوستای ایرانیم که حدود سی ساله اینجا زندگی میکنه و جریانو براش تعریف کردم. اون گفت باید با پلیس و اداره آتش نشانی و حفاظت از حیوانات و ... تماس بگیریم. حالا از بد روزگار گوشی موبایلم وسط مکالمه یهو خاموش روشن میشد (ظاهراْ باتریش مشکل پیدا کرده) و مکالمه قطع میشد و دوباره که زنگ میزدم یه اپراتور جدید جواب میداد و مجبور بودم از اول همه چی را براش توضیح بدم. این وسط ماره از زیر در رفت تو حموم و دیگه دیده نمیشد. یه آقایی زنگ زد و گفت که مارگیره! کلی سوال پرسید و من هم جواب دادم. گفت الان مار کجاست؟ گفتم تو حموم. گفت داری میبینیش گفتم نه در حموم بسته است. گفت پس شاید از یه سوراخی چیزی رفته باشه اونوقت اومدن من هم بی فایده است. برو در حموم را باز کن اگه هنوز اونجا بود بهم بگو که بیام. با خودم گفتم این یکی عجب دودریه! بهش گفتم خوب شاید یکی دیگه تو رختکن باشه یا شاید در را باز کردم یهو منو نیش زد... گفت نه نترس برو. گفتم آقا ما اگه این کاره بودیم که به تو زنگ نمی زدیم. اگه نمیتونی بیای من به پلیس زنگ بزنم یه نفر دیگه بفرستن. تو همین حین پلیس هم رسید اون هم مثل اینکه یه قتل اتفاق افتاده باشه گفت: سریع همه در را ببند و همینجا بمون و خونسرد باش. داستان مار گیر را براش تعریف کردم . خودش بهش زنگ زد و همون حرفایی را شنید که من شنیده بودم. بعد بهش گفت من پلیسم و تخصصی تو مارگیری ندارم و خیلی هم از مار میترسم اگه در را باز کنم و اونو ببینم مطمئناْْْ بهش شلیک میکنم. بهرحال متقاعدش کرد که بیاد. تا اون برسه از پلیس پرسیدم این یه اتفاقه رایجه یا استثناییه؟ میگفت من تو این شهر تا حالا نشنیده بودم ولی بهرحال هرچیزی ممکنه. بعد در حالیکه به در اتاقم میزد ادامه داد: بزنم به تخته تو خونه من یکی که تا حالا پیدا نشده. بعد از یه ربع آقا مارگیره رسید. یه مرد فیل هیکل که مار که هیچی شیر و پلنگ را هم حریف بود. رفت در حموم را باز کرد و مار را با دستش گرفت و اومد بیرون. به همین راحتی! ازش پرسیدم خطرناک نیست؟ نیش نمیزنه؟ نمیترسی؟ گفت: نه! البته گاهی وقتها نیش هم میزنن. بعد پرسیدم بگرد ببین شاید یکی دیگه هم باشه. گفت: نه همین یه دونه است. گفتم: حالا تو بگرد آخه چه تضمینی هست ؟ تو از کجا میدونی؟ گفت: تو نگران نباش اگه یکی دیگه پیدا کردی به من زنگ بزن میام ۱۰۰ دلار بهت میدم. گفتم: شاید این فرصتو به من نداد که بخوام بهت زنگ بزنم. خلاصه نگشت! ادامه داد: که این مار بومیه این منطقه نیست و مال آمریکای جنوبیه. باید مال یکی از همسایه هات باشه. پرسیدم: حالا از هرکجا و مال هرکی که میخواد باشه آخه چه جوری و از کجا اومده تو خونه من؟ گفت: نمیدونم حتماْ یه سوراخی تو خونه ات وجو داره (البته خیلی زحمت کشید و حسابی بهش فشار اومد که این جواب حکیمانه را داد). این وسط فرصت را غنیمت شمردم و ماره را گرفتم و دو سه عکس به یادگار باهاش انداختم تا فردا به مدیر مجتمع نشون بدم که حرفمو باور کنه. آخه گفتم شاید این فرصت دیگه تکرار نشه که مهمون مار داشته باشم (البته امیدوارم). بعدش همگی با هم رفتیم در خونه همسایه ها را زدیم شاید صاحب ماره پیدا بشه. اولی خونه نبودن. دومی یه دختره بود همینکه ماره را دید جیغ زد فهمیدیم مال این نیست. بعد من گفتم آقا بیخیال من فردا میرم به مدیر مجتمع میگم اگه واقعاْ صاحب داشت و پیداش کردیم بهت زنگ میزنیم. بعد رفتند... ضمناْ عکسای امشبو باز نتونستم اینجا بذارم ولی اگه هنوز فکر میکنید داستان سر کاری بوده میتونید آلبوم ارکات منو چک کنید یا بخواید براتون بفرستم.
اتفاق امشب بیشتر از اینکه ترسناک باشه، برام عجیب بود و همه اش از خودم می پرسیدم:چرا؟؟؟ الان که ۴-۳ ساعتی ازش میگذره و از شوکش خارج شدم دارم میبینم که این هم مثل هر اتفاق عجیب (و بد) دیگه میتونه با خودش یه پیام خوب داشته باشه. بعد از قضیه گابریل، امشب بیشتر فهمیدم که فاصله بود و نبود ما یک تار مو بیشتر نیست و حتی اگه فکر همه جا را کرده باشیم باز هم همیشه یه سوراخ وجود داره که از چشممون دور مانده و یک مار هم هست که میتونه از اون سوراخه بیاد و ما را بزنه! (البته من امشب خوشبخت بودم که ماره تقریباْ فقط منو لمس کرد ). بهرحال:
برد کشتی آنجا که خواهد خدا اگر جامه بر تن درد ناخدا
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - درويش
چند دقیقه پیش زنگ زدم به استادم تا حال شوهرش که دیروز قرار بود عملش کنند را بپرسم. جوابی که شندیم این بود: گابریل مرد! قلبش زیر عمل از کار افتاد و مرد! خیلی تکان دهنده بود برام. گابریل یه مرد قوی هیکل کامرونی بود که آدم تو نگاه اول فکر نمیکرد هیچ دردی بتونه اونو از پا در بیاره. گابریل کسی بود که من اولین شب اقامتم تو آمریکا را تو خونه اون خوابیده بودم و چند روز اول بیشترین کمکها را به من کرد. فردا صبحش با هم رفتیم دانشگاه و اداره سوشال سکیورتی و همه کارهای اولیه را که لازم بود، با هم انجام دادیم. بعد، سه چهار روزی دنبال خونه گشتیم تا پیدا کردیم و بقیه کمکهاش... و اینکه مرتب روزهای اول بهم سر میزد تا مطمئن بشه همه چی روبراهه. چیزی که خیلی منو ناراحت میکنه اینه که نتونستم هیچ کدوم از محبتهاش را جبران کنم. یادم میاد اولین روز که باهم رفتیم ناهار خوردیم وقتی من میخواستم حساب کنم اون نذاشت و گفت فرصت زیاده، ولی واقعاْ فرصت کم بود! و الان این عادت کهنه منو آزار میده که همیشه قدردانی از آدمها را به تاخیر میندازیم و وقتی به فکرش میافتیم که دیگه خیلی دیره.
روانش شاد باد 